حکایت ها

۲۰ فروردین ۱۳۹۱

خداوند مراقب توست آرام باش

شبی یک کشتی ،اسیر امواج سهمگین دریای طوفانی شد.تکان های شدید کشتی موجب گشت که مسافران با وحشت از خواب بیدار شوند.آنها مضطرب بودند و به […]
۱۷ فروردین ۱۳۹۱

بهشت تو کجاست؟

عده ای خرابکار به یکی از مردان خدا حمله ور شدند،به روی او آب دهان انداختند،به سویش سنگ پرتاب کردند،لباسش را بر تن دریدند و به […]
۱۵ فروردین ۱۳۹۱

قطره‌ای از اشک خدا

از آن‌سوی بهشت پاک و دور می‌آمد، از ملکوتی به وسعت دستان خدا، از باغ آسمان‌ها…. نفسش بوی خدا می‌داد و دلش بوی خورشید.. یادش آمد […]
۱۴ فروردین ۱۳۹۱

آرام باش خدا باتوست

مرد تاجر پس از نابودی کسب و کار پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : […]
۲۲ اسفند ۱۳۹۰

بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است .

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم […]
۱۵ اسفند ۱۳۹۰

صداقت

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چند تایی شیرینی با خودش داشت. پسر […]
۱۴ اسفند ۱۳۹۰

مرداب

مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی؟ رود گفت: گذشتم!
۱۳ اسفند ۱۳۹۰

حقیقت و دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با […]
۹ اسفند ۱۳۹۰

آیینه و شیشه

  جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست… عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟ […]