حکایت ها

۱۸ شهریور ۱۳۹۱

زندگی زیباست

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم […]
۵ شهریور ۱۳۹۱

۴ پند زاهد

  زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا […]
۳ شهریور ۱۳۹۱

درخت تاک

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.مادرم شاد شد از این خواب و آن […]
۱۴ مرداد ۱۳۹۱

بخاطر خدا

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست! پرسیدند: کجا می روی ؟ گفت : می روم با این آتش ، بهشت را بسوزانم و […]
۱۲ مرداد ۱۳۹۱

خداوند از انسان چه می خواهد؟

  شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش […]
۲۷ تیر ۱۳۹۱

بامبو و سرخس

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا […]
۱۸ تیر ۱۳۹۱

همه چهار زن دارند

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت […]
۱۵ تیر ۱۳۹۱

خداوند از انسان چه می خواهد؟

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، […]
۹ تیر ۱۳۹۱

ابوریحان

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و […]