حکایت ها

۲۲ مهر ۱۳۹۳

لذت زندگی

یه همکارداشتم سربرج که حقوق میگرفت تا۱۵روزماه سیگار برگ میکشید، بهترین غذای بیرون میخورد ونیمی از ماه رو غذا ی ساده از خونه می آورد، موقعی […]
۲۲ مهر ۱۳۹۳

میخ!

پسر بچه ای تند خو در روستایی زندگی میکرد. روزی پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی میشود و کنترلش را […]
۱۹ مهر ۱۳۹۳

تو از خاکی

بر خاکی نشسته بودم ؛ که خدا آمد و کنارم نشست ! گفت : مگر کودک شده ای !؟ که با خاک بازی میکنی ! گفتم […]
۱۸ تیر ۱۳۹۳

لحظه مرگ

مردی در حال مرگ بود.. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا: وقت رفتنه ! مرد:به این زودی ؟ […]
۱۴ تیر ۱۳۹۳

ابلیس و عابد

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!! عابد خشمگین شد، برخاست و […]
۱۳ تیر ۱۳۹۳

آبدارچی مایکروسافت

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو – به عنوان نمونه کار- […]
۹ تیر ۱۳۹۳

گرگ درون

سرخپوستی پیر به نوه ی خود گفت:فرزندم در درون ما بین دو گرگ  کارزاری  بر پاستیکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا ، عصبانی ،دروغگو، […]
۲ تیر ۱۳۹۳

تنهایی

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج. نیمه‌های شب صدای فریاد  و ناله شنید. برخاست […]
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳

چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط چنان آرام و لطیف بود که می توانستی صحبتهای آنها را بشنوی.اولی گفت:من صلح هستم!دیگر هیچکس نمی تواند مرا […]