حکایت ها

۲ مرداد ۱۳۸۹

رکاب بزن

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى […]
۲ مرداد ۱۳۸۹

جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در […]
۱۷ تیر ۱۳۸۹

پسر کوچولو

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا […]
۱۲ تیر ۱۳۸۹

پیرمرد و جوان

روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط  میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به  شنیدن نمود . او با صدای رسائی  اعلام کرد که […]
۱۱ تیر ۱۳۸۹

نرگس

نرگس هر روز بر روی آبگیری خم می شد تا زیبایی خود را در آن تماشا کند.روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده بود که در […]
۱۰ تیر ۱۳۸۹

زلال باش

پرسیدم چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت […]
۱۰ تیر ۱۳۸۹

از خدا بیاموزید

شبی در خواب دیدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسیدم، به آرامی در خانه را کوبیدم. ندا آمد: درون آی. گفتم: به چه روی؟ گفت: […]
۲۵ خرداد ۱۳۸۹

هرگز زود قضاوت نکن

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به […]
۲۵ خرداد ۱۳۸۹

عیدی

پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه […]