حکایت ها

۲۳ فروردین ۱۳۹۰

لبخند بزن!

به همدیگر لبخند بزنید بدون توجه به این که طرف مقابلتان کیست و همین امر سبب خواهد شد که عشق و محبت در میان شما در […]
۲۲ اسفند ۱۳۸۹

از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش […]
۱۹ اسفند ۱۳۸۹

سقراط

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد : در راه که […]
۱۸ اسفند ۱۳۸۹

داستان آهنگر اثر زیبائی از لاینل واترمن

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، […]
۱۶ اسفند ۱۳۸۹

طناب

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. داستان درباره یک کوهنورد است […]
۳ اسفند ۱۳۸۹

یک عمر به خدا دروغ گفتم

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغهایم مرا تنبیه نکرد ….، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت […]
۲۴ بهمن ۱۳۸۹

روح کوچولو

ازمیان روح ها روحی وجود داشت که می دانست نور است. روح جدیدی بود و مشتاق ، مشتاق تجربه. او می گفت: من نور هستم. من […]
۲۶ دی ۱۳۸۹

دروغهای مادرم

“فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام […]
۱۹ دی ۱۳۸۹

آفرینش غم!

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر […]