حکایت ها

۲۸ خرداد ۱۳۹۰

قفل در

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند… چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: […]
۲۶ خرداد ۱۳۹۰

میوه فروش

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی […]
۲۲ خرداد ۱۳۹۰

دلقک

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر […]
۲۰ خرداد ۱۳۹۰

بنای یاد بود

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی […]
۱۹ خرداد ۱۳۹۰

جوک!

یه مرد باهوش برای حضار جوک تعریف کرد ، حضار دیوانه وار خندیدند . بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعریف کرد . عده […]
۱۶ خرداد ۱۳۹۰

قانون کامیون حمل زباله

روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل […]
۱۱ خرداد ۱۳۹۰

واین آغاز انسان بود.

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته […]
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

قیمتش چنده ؟

اگه به یه آدم بزرگ بگی یه خونه دیدم که جلوی پنجره هاش پر بود از گلهای بنفشه و تو حیاطش یه حوض کوچک و یه […]
۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

نگرشت را تغییر بده

مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما […]