حکایت ها

۱۲ تیر ۱۳۹۴

حکایت شیخ و عارف

من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ی من یک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نیز شب […]
۲۱ بهمن ۱۳۹۳

ادیسون یک کودن است!

ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند مادر در حالی که اشک در چشمان […]
۹ بهمن ۱۳۹۳

کم شنوایی

مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر […]
۲۷ دی ۱۳۹۳

خدا و مرد

مردی در حال مرگ بود.. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا: وقت رفتنه ! مرد:به این زودی ؟ […]
۸ دی ۱۳۹۳

بهلول و زبیده خاتون

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه […]
۷ دی ۱۳۹۳

تخته سنگ های زندگی

  در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی […]
۷ دی ۱۳۹۳

عجب خوش شانسی!

  پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد […]
۲۷ آبان ۱۳۹۳

مار و اره

ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ . ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ […]
۲۵ مهر ۱۳۹۳

البرت انیشتن

می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، باعجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت […]