اشعار

۱۳ آبان ۱۳۸۹

تا شهر خدا پرواز می کنم

روزی که ریشه یاس عشقم را در دلت می کارم نردبانی از جنس نور میسازم و با تو تا شهر فرشتگان نه تا شهر خدا پرواز […]
۱۳ آبان ۱۳۸۹

تو را من سجده سجده می‌پرستم…

یه جمله ای رو چند روز پیش خوندم که خیلی برام سنگین بود: “الهی تو چه بی منتها میبخشی و ما چه حسابگرانه تسبیح میگوییم” بعد […]
۱۳ آبان ۱۳۸۹

شیخ بهایی

۴ آبان ۱۳۸۹

مولانا

مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست وان حیات باصفای باوفا مست آمدست گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش کو بدین شیوه بر […]
۱۷ شهریور ۱۳۸۹

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید […]
۱۵ شهریور ۱۳۸۹

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم […]
۱۴ شهریور ۱۳۸۹

من طربم طرب منم زهره زند نوای من

من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود […]
۱۳ شهریور ۱۳۸۹

وصیت نامه مولانا

شما را وصیت می کنم به ترس از خدا در نهان و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از […]
۱۱ شهریور ۱۳۸۹

آن کس که بیند روی او

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او معشوق را جویان شود دکان او ویران شود […]