گره گشای

با آفریده های خدا چه می کنید؟
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
به دشمنانتان نیز محبت کنید
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
نمایش همه

گره گشای

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز      کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود     این گره بگشوندنت دیگر چه بود

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی کیسه ای از طلا ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.به خداوند توکل نمائید و برای گشایش کارها، از درگاهش طلب یاری نمایید که او پروردگاری مهربان است.

تو مبین اندر درختی یا به چاه             تو مـرا بین که منم مفتاح راه


داستان گره گشای برگرفته شده از مثنویات پروین اعتصامی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *