چهار شمع

سامی یوسف – أسماء الله الحسنى
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
زندگانی یک گذر است
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
نمایش همه

چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط چنان آرام و لطیف بود که می توانستی صحبتهای آنها را بشنوی.
اولی گفت:من صلح هستم!
دیگر هیچکس نمی تواند مرا روشن نگهدارد معتقدم که بزودی خاموش خواهم شد
همین را گفت و شعله اش بسرعت کم شد و کاملا“ خاموش شد

دومی گفت:من ایمان هستم!
اغلب مردم دیگر نیازی به بودن من حس نمی کنند از اینرو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن بمانم
وقتی صحبتهایش تمام شد نسیمی به آرامی وزید و آن را خاموش کرد

شمع سوم با اندوه گفت:من عشق هستم!
من آنقدرقوی نیستم که بتوانم روشن بمانم.
مردم مرا کنارگذاشته اند و اهمیت مرا نمی دانند.
آنها حتی فراموش کرده اند چگونه به نزدیکترین کسانشان عشق بورزند.
و بیش از این صبر نکرد و خاموش شد.
ناگهان….
کودکی وارد اتاق شد و دید یک شمع بیشتر روشن نیست و باقی خا موشند.
” چرا شما ها نمی سوزید؟
قرار بود شما تا آخردنیا روشن بمانید“
کودک این را گفت و شروع به گریه کردن.

در این حین شمع چهارم گفت: ”نترس تا زمانیکه من روشنم ما می توانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم.
”من امیدم“

کودک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد.
شعله های امید هرگز نباید از زندگیتان بیرون رود.
….و هر یک از ما باید
امید“ ایمان ” صلح و عشق راپایدار نگهداریم!!!!
4candles

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *