پیرمرد و جوان

نرگس
۱۱ تیر ۱۳۸۹
مناجات خواجه عبدالله انصاری ۳
۱۲ تیر ۱۳۸۹
نمایش همه

پیرمرد و جوان

روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط  میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به  شنیدن نمود . او با صدای رسائی  اعلام کرد که : ” صاحب زیباترین  قلب  دهکده  می باشد ” و سپس آنرا به مردم نشان داد .
اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد .  لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند .
اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : ”  قلب تو به زیبائی قلب من نیست ، بنگرید . “
وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است،  تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود .
مرد جوان به تمسخر گفت : ” تو به این میگوئی زیبا ؟ “
پیرمرد پاسخ داد : ” آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم ! “
جوان با حالت تعجب پرسید : ” میشه محاسن اون قلب رو به ما شرح بدی ؟ “
پیر مرد پاسخ داد :
” این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ، بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است “
” سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که  در طی  این دوران بر من وارد شده است “
” و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و هنوز هم هنوز است امیدوارم که روزی آن را به من باز گردانند . “
اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قلبش را کند و در جای خالی قلب آن پیرمرد وصله زد .

broken heart

1 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *