وقتی بزرگ میشوی

Gr-avatar
۱ تیر ۱۳۹۰
یکی بود یکی نبود…
۴ تیر ۱۳۹۰
نمایش همه

وقتی بزرگ میشوی

وقتی بزرگ می شوی دیگر ..
خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان بدهی..
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت میرود اگر یکروز مردم _همانهای که خیلی بزرگ شده اند_ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی دیگر ..
نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی..
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی..

وقتی بزرگ می شوی..
قدت کوتاه می شود .آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می کنند ..
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی !!و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی ..
دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یکروز یادت می افتد که تو سالهاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ، آنروز دیگر خیلی دیر شده است …..
فردای آنروز تو را به خاک می دهند و ..
می گویند: خیلی بزرگ شده بود……!!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *