همه چهار زن دارند

تجلی حضرت عیسی و تطهیر و پاک کردن شناگران!
۱۸ تیر ۱۳۹۱
حقیقت از زبان صادق هدایت
۲۱ تیر ۱۳۹۱
نمایش همه

همه چهار زن دارند

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذا های خوشمزه پذیرایی می کرد … بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیز ها را به او می داد .زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد . پیش دوست هایش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد .
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد واو نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید .اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کار هایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت .
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد . به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :” من اکنون ۴ زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! “
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :” من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم ؟ “زن به سرعت گفت : ” هرگز ” همین یک کلمه و مرد را رها کرد .
ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :” من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد ؟ “زن گفت : ” البته که نه ! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم ” قلب مرد یخ کرد .
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :” تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی ؟ “زن گفت : ” این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ، … متاسفم ! ” گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.در همین حین صدایی او را به خود آورد :
” من با تو می مانم ، هرجا که بروی ” تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد . غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت : ” باید آن روز هایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم … “
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند .
ب : زن سوم که دارایی های ماست . هر چقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد .
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند .
د : زن اول که روح ماست . غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *