مناجات خواجه عبدالله ۲

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
۳۰ دی ۱۳۸۹
۴ نفرت
۱۱ بهمن ۱۳۸۹
نمایش همه

مناجات خواجه عبدالله ۲

الهی!
دل ده، که در کار تو جان بازیم.
جانی ده، که کار آن جهان سازیم.
تقوایی ده، که دنیا را بسپریم.
روحی ده، که از دین برخوریم.
یقینی ده، که درِ آزبر ما باز نشود.
قناعتی، تا صعوۀ حرص ما باز نشود.
دانایی ده، که از راه نیفتیم.
بینایی ده، که در چاه نیفتیم.
دست گیر، که دست آویز نداریم، در گذار، که بد کرده ایم.
آزرم دار، که آزرده ایم.
طاعت مجوی، که آبِ آن نداریم.
از هیبت مگوی، که تابِ آن نداریم.
توفیقی ده، تا در دین استوار شویم.
عقبی ده، تا از دنیا بیزار شویم.
نگاهدار، تا پریشان نشویم.
به راه دار تا پشیمان نشویم.
بیاموز، تا شریعت بدانیم.
برافروز، تا در تاریکی نمانیم.
بنمای، تا در رویِ کس ننگریم.
بگشای دری، که بگذریم.
تو بساز، که دیگران ندانند.
تو بنواز، که دیگران نتوانند.
همه را از خود رهایی ده.
همه را به خود آشنایی ده.
همه را از مکر شیطان نگاهدار.
همه را از فتنۀ نفس آگاه دار.
الهی!
بساز کارِ من، و منگر به کردارِ من.
دلی دهریال که طاعت افزون کند.
طاعتی ده، که به بهشت راهنمون کند.
علمی ده، که در او آتش هوا نبود.
علمی ده، که در او آبِ زرق و ریا نبود.
دیده ای ده، که عزّ ربوبیت تو بیند.
نفسی ده، که حلقۀ بندگی تو در گوش کند.
جانی ده، که زهر حکمت تو به طبع نوش کند.
تو شفا ساز، که از این معلولان شفایی نیامد.
تو گشادی ده، که از این ملولان کاری نگشاید.
به اصلاح آر، که نیک بی سامانیم! جمع دار، که بس پریشانیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *