قطره‌ای از اشک خدا

آرام باش خدا باتوست
۱۴ فروردین ۱۳۹۱
و من، تنها نیستم
۱۵ فروردین ۱۳۹۱
نمایش همه

قطره‌ای از اشک خدا

از آن‌سوی بهشت پاک و دور می‌آمد، از ملکوتی به وسعت دستان خدا، از باغ آسمان‌ها….
نفسش بوی خدا می‌داد و دلش بوی خورشید..
یادش آمد با روحی همچون قاصدک‌ها و بال‌هایی به وسعت آسمان، سبکبال در شهر مهربانی خدا می‌رقصید..
یادش آمد روزی را که خدا به او- همان مشت خاک ورزیده در دستانش- اجازه داد تا انتخاب کند
و روزی را به خاطر آورد که بال‌هایش را به خداوند پس داد و راهش را انتخاب کرد..
و خداوند پاره‌ای از وجود خویش، پاره‌ای نور را، چون توشه‌ای، در کوله‌بار آدمی به امانت نهاد تا چراغ فروزان راه سعادتش باشد و به او بیاموزد که جز "او" نخواهد. و در کوله‌بارش باری از مرگ نهاد تا امیدوار باشد که روزی به سرزمین خویش، باز خواهد گشت..
و انسان، پیمان وفاداری با خدایش بست، که تا ابد سینه‌اش آتشگاه یاد او باقی بماند و در چهره‌ی هر ذره‌ای از خاک زمین او را و بهشتش را به خاطر آورد.
در دیدار آخر، اشکی از غم هجران از دیدگان خداوند بر انسان – همان خاک برگزیده‌ی خدا- چکید، حجمی به وسعت دل در سینه‌اش تپیدن گرفت و عشق درجان انسان جوانه زد و این‌بار او با خدایش عهد بست که با این دل، بی هیچ چشمداشتی عشق بورزد وتنها و تنها مهربانی کند.
خداوند دو فرشته برای همراهی او بر شانه‌های تنهایی‌اش نشاند، دو فرشته برای نگهبانی از انسانیت او، تا در خلوت تنهایی و باران دلتنگی‌اش، با آهنگ به‌هم خوردن بال این دوفرشته، بوی خدا را بشنود و دستان خدا را به یاد آورد که هرگز پاره‌ی وجود خویش را رها نمی‌کند، تا به یادش آورد که از کجا آمده و به کجا بازمی‌گردد.
و به انسان آموخت که از زمین تنها یک راه به سوی بهشت وجود دارد و آن راه، راهِ عشق است….
و آدمی به بهای دوری از بهشتی جاوید، سیب سرخ عشق را از شاخه‌های درخت آفرینش چید و روح کالش در امتداد چیدن سیب، همرنگ عشق شد..
خدا با مُهر بوسه‌ای که بر پیشانی بنده‌اش نهاد و با زمزمه‌ی بدرقه‌ای، او را به دستان خود سپرد، تا انتخاب کند، تغییر کند، عشق بورزد، به کمال رسد و به سوی او بازگردد..
و اینچنین انسان، با کوله‌باری از عشق ناب ازلی و قلبی که در چشمه‌ی زلال خورشید شسته بود، پایش را بر خاک و گذرگاه کوتاه دنیا نهاد..
روزگاران می‌گذشت و آدمی بر جاده‌ی خاکی زمین، هربار که تنها می‌شد و رگ‌های احساسش را سرما و تلخی زمین پر می‌کرد، عطر بال فرشتگان نگهبان، نسیمی از بهشت به سینه‌اش می‌رساند و در سکوت لحظه‌ها و در دل هر ذره، تبسمی از خدا را می‌دید و با نوازش سرانگشتان پر نور مهر و ماه، سر بر بال فرشته‌هایش می‌نهاد و دلتنگ‌تر از همیشه سر به سوی آسمان می‌برد و به یاد می‌آورد پیمان خویش را و این‌که این تنگدلی، بهانه‌ایست کوچک برای لمس نفس‌های گرم خدا و استشمام عطر دل‌انگیزِ خاطرات بهشت……
و در آیینه‌ی روزگار، زمین می‌چرخید و می‌گردید و این انسان فراموشکار در کوچه‌های خاکی زمین، کم‌کم در ِدلش را بست و هر روز بیش از پیش پایبند شاخه‌ی نازک زندگی می‌گشت و هر روز بیشتر، خود را در لابه‌لای کوچه‌های غربت دنیا گم می‌کرد و اینچنین خودش ر ا محکم‌تر و محکم‌تر به قفس دنیا زنجیر می‌کرد…
و کم‌کم طعم خوش بهشت را، بال‌هایش را، عشق را، مهربانی را و پیمان آسمانیش با خدا را از یاد برد… دیگر حتی صدای بال فرشتگان را بر دوش خود نمی‌شنید و از یاد برد که قلبی از اشک خدا در سینه‌اش می‌تپد..
و اینچنین انسان فراموش کرد نشانی بهشت را و وعده‌ی بازگشتش را..
و خدایی را که هنوز آن‌سوی بهشت، انتظار نبض عشق را در قلبش می‌کشد..
"آزاده شیبانی- تیر ۹۰"

با سپاس از ماندانای عزیز

Ashk khoda

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *