روح کوچولو

شیخ ابوالحسن خرقانی
۲۲ بهمن ۱۳۸۹
صحیفه سجادیه ۱
۲۵ بهمن ۱۳۸۹
نمایش همه

روح کوچولو

ازمیان روح ها روحی وجود داشت که می دانست نور است. روح جدیدی بود و مشتاق ، مشتاق تجربه.
او می گفت: من نور هستم. من نور هستم. با همه شناختی که از خود داشت و مرتب هم آن را بین میکرد، ولی هیچکدام جای تجربه را نمیگرفت و در اقلیمی که این روح از آن برخاسته بود، چیزی جز نور نبود. در آن اقلیم هر روحی، عظیم بود، هر روحی بدیع و جالب بود و هر روحی با درخشندگی و شفافیت ناشی از نور اعجاب انگیز پروردگار میدرخشید. بنابراین روح کوچک، به منزله شمعی در مقایسه با خورشید بود. در بطن بدیع ترین نورها – که خود جزیی از آن بشمار میامد- او نه میتوانست خودش را ببیند نه میتوانست خود را به عنوان
که و چه ای که واقعا بود، تجربه کند.
از قضا این طور پیش آمد که روح مشتاق شد تا خود را بشناسد. اشتیاق او به قدری شدید بود که یک روز خداوند گفت: کوچولو آیا میدانی چکار باید بکنی تا آرزویت را برآورده سازی؟
روح کوچک پاسخ داد: خدایا استدعا میکنم به من بگو چکار باید بکنم؟ من هرکاری بگویی انجام میدهم.
خداوند پاسخ داد: تو باید خودت را از ما جدا کنی بعد باید تاریکی را به سوی خود بخوانی.
روح کوچک پاسخ داد: ای رب مقدس تاریکی دیگر چیست؟
خداوند پاسخ داد: همان چیزی که تو نیستی.
و روح این را درک کرد.
روح کوچک سپس همین کار را انجام داد و خود را از همه، آری از همه جدا کرد و حتی به اقلیم دیگری شتافت و در آن سرزمین روح کوچک قدرت داشت، که به تجربه خود همه نوع تاریکی و ظلمتی را فراخواند. و همین کار را کرد.
با وجود این در میان آن تاریکی ها روح فریاد کشید: پروردگارا چرا مرا فراموش کرده ای؟
همانطور که تو در سخت ترین و تلخ ترین ایام انجام میدهی. ولی خداوند هرگز تو را فراموش نکرده است. او همیشه در کنار تو ایستاده است و آماده است به تو یادآوری کند که “خود واقعی تو کیست؟” و آماده بوده تا ترا به “خانه اصلی ات” فرا خواند.
پس نقطه ای روشن در قلب تاریکی باش و آن را لعن و نفرین نکن. و به هنگام محاصر شدن توسط چیزهایی که تو نیستی، آن را که هستی (گوهر الهیت را) فراموش نکن.

rooh

برگرفته از کتابConversation with God

تقدیم به خانم گیتی لاجوردی

1 دیدگاه

  1. negin گفت:

    خدایم را نمیدانم کجا گم کرده ای آخر
    خدایی را که صدها بار شد
    غفلت کردم و با خود نبردم توی زنبیل دلم باشد
    و او چون ماه بالای سرم بود
    و من گاهی که فراموشش میکردم
    به من آرام میخندید
    و آن هنگام که درها بسته می شد
    او کلیدی داشت
    نمیدانم چرا غافل بودم از او…..او دوستم داشت
    برایش شعر می خواندم
    و او لبخند میزد تا بفهمم دوستم دارد
    برایش گریه میکردم
    و او لبخند میزد باز
    بهانه میگرفتم
    کفر میگفتم
    قهر میکردم گاه
    و او لبخند میزد تا بدانم دوستم دارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *