رها از واژه ها

به افکارت عادت نکن!
۲۱ شهریور ۱۳۹۰
دعا
۲۳ شهریور ۱۳۹۰
نمایش همه

رها از واژه ها

وعجب “هنری” است که پنجه در پنجه زندگی و در تلاطم واژگانی چون تقدیر و قسمت و شانس.. با اصولی از پیش تعریف شده چون خواستن در بی انتهای جاه طلبی، در کنار دیگران قدم برداری و بپذیری آنچه پذیرفتنی و تغییر دهی آنچه باید و تشخیصشان دهی، دوستشان بداری و با آنها زندگی کنی. از همه چیز و همه کس دور باشی حتی فرزندانت. و باز لبخند بزنی که مبادا آنچه ساخته ای از دست دهی. “سازش” کنی با آنچه داری.
و چه “ظلمی” که “آزادی” به آغوش کشی و روی گردانی از هر چه داری. قدم در راه آرزوهای بی انتهایت گذاری و دنیا را با تمام آدمهایش به پشیزی نگیری و اگر راه فراموشت نشود تا ابد عمر پشیمان نمی شوی و غصه نخواهی خورد که “ای وای، چه ها از دستم رفته و که ها از دستم آزرده اند”
چه “منطقی” که جورچین این زندگی را درست بچینی و انجام دهی وقتی باید و کنار کشی وقتی لازم است و دور شوی و نزدیک و وسیله بر وسیله اضافه کنی در توجیه “هدفت” و بازی کنی که نه از جنس کودکانه که در شکلی سخت و بی رحمانه و قلب بشکنی برای پاسداشت اصولت.
چه “عشقی” که زیبایی به آغوش کشی و دیوانه وار دوست بداری هرچه داری و هرچه دارند و در جهانت اصول پایمال کنی برای قلبت.
غریب “حسی” که مالامال می شوی از آنچه دوست داری و “قدرت” می بینی در داشته هایت و “سرشار” از تمام آنچه در روحت جریان دارد. همه چیز برایت الهام می شود از هم آغوشی در کنار محبوبت تا، گام برداشتن در جنگلی سرسبز و دراز کشیدن به تماشای ستارگان کویر.
و آشنا “فلسفه ایی” که هنر و ظلم را تعریف و گاه و بیگاه جابجا می کند و تو، زندگیت را سرشار از احساس در تضاد و تقابل قلب و منطق به پیش می بری و “خوشبختی” را بو می کشی در گوشه گوشۀ زندگیت و هدفت.
عجیب نیست که هر از چندی دچار یاس فلسفی می شوی تا داشته با خواسته قیاس کنی و گیج می شوی تا جنگ تفکر و احساس تماشا کنی. در جستجوی امنیت در کنار آنها که فاصله ها دارند و می نشینی بی هیچ حرکتی در انتظار “تقدیر”.
و باز هم “بی توجه” به داشته ات و تاسف برای نداشته ات و فراموش می کنی که زندگی ساخته شده از تک تک لحظه هاست. و تقدیر مجموع تمام اتفاقات کوچک که همه بر آن متفقند از “جنگ و صلح” عیاش بازگشته گرفته تا نمایش های پردۀ نقره ایی در ینگه دنیا. و آنچه من “عادی” فراموش می کنم این که چگونه و با چه “انتخابی” اینجا هستم. اینجا در این ثقل زمان و مکان.

با تشکر از پویا فیروزی عزیز برای این متن زیبا

2 دیدگاه ها

  1. بهناز فرهی گفت:

    عالی بود عالی…
    و چه “ظلمی” که “آزادی” به آغوش کشی و روی گردانی از هر چه داری. قدم در راه آرزوهای بی انتهایت گذاری و دنیا را با تمام آدمهایش به پشیزی نگیری و اگر راه فراموشت نشود تا ابد عمر پشیمان نمی شوی و غصه نخواهی خورد که “ای وای، چه ها از دستم رفته و که ها از دستم آزرده اند”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *