داستان هانس

اشعاری زیبا از بزرگ مرد ایران زمین
۲۱ شهریور ۱۳۹۱
گوشت قرمز خطر مرگ را افزایش می دهد
۲۴ شهریور ۱۳۹۱
نمایش همه

داستان هانس

adam

یکی از دوستانم به نام “هانس/Hans” کارآیی دست چپ خود را، در یک حادثه موتورسیکلت از دست داد.

وقتی با مهارت تمام برایم چای می‌ریخت، گفت: “خوشبختانه من چپ‌دست هستم. کارهایی که می‌توانم با یک دست انجام بدهم شگفت‌انگیزند!”

هانس با این که انگشتانش را از دست داده بود، توانست در عرض یک سال با تلاش فراوان خلبانی یاد بگیرد. ولی یک روز، هنگام پرواز در ناحیه‌ای کوهستانی، به علت مشکل یخ‌زدگی در کاربراتور، هواپیمایش سقوط کرد.

او این بار هم جان سالم به در برد، اما بدنش از کمر به پایین فلج شد. وقتی به دیدنش رفتم روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود. در حالی که لبخند می‌زد به من گفت: “هیچ کدام از اتفاق‌هایی که برایم افتادند، مهم نیستند. مهم تصمیمی است که الان می‌گیرم!”

مات و مبهوت نگاهش کردم، با خودم گفتم: “هانس دارد مبالغه می‌کند و می‌خواهد که خودش را قوی نشان بدهد. مطمئنا به محض این که پایم را از این‌جا بیرون بگذارم، می‌زند زیر گریه و به سرنوشتش لعنت می‌فرستد.”

البته شاید آن روز این کار را کرده باشد؛ ولی هانس کلام آخرش را نگفت:
“زندگی هنوز هم برای او اتفاقات زیبایی نگه داشته بود.”

او توانست در یکی از کنفرانس‌های معلولان، زن زندگی‌اش را ملاقات کند.

همچنین، یک سیستم رونویسی دیجیتال اختراع کرد که از صدا تبعیت می‌کرد. او میلیون‌ها نسخه از کتابی را که به کمک این دستگاه نوشت، به فروش رساند.

پشت جلد کتابش این متن کوتاه نوشته شده اشت:
“قبل از این که فلج بشوم، می‌توانستم ۱ میلیون کار انجام بدهم. الان فقط می‌توانم ۹۹۰۰۰۰ کار را انجام دهم. اما کدام انسان عاقلی رویای ۱۰۰۰۰ کاری را که نمی‌تواند انجام دهد، در سر می‌پروراند؟! آن هم در حالی که می‌تواند با انجام ۹۹۰۰۰۰ کار باقیمانده خوشحال باشد…!”

منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *