حکایت شیخ و عارف

۴۰درس در۹۰سالگی
۱۱ تیر ۱۳۹۴
دنیا محل انعکاس است
۱۲ تیر ۱۳۹۴
نمایش همه

حکایت شیخ و عارف

من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ی من یک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نیز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل این اوضاع دیگر نیست عارف گفت:
شاید اقوام باشند گفت:
نه من هرروز از پنجره نگاه میکنم گاه بیش از ده نفر متفاوت میایند بعدازساعتى میروند.عارف گفت:
کیسه اى بردار براى هرنفریک سنگ درکیسه اندازچند ماه دیگر با کیسه نزد من آیى تا میزان گناه ایشان بسنجم ..
شیخ با خوشحالى رفت و چنین کرد.
بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کیسه را حمل کنم از بس سنگین است شما براى شمارش بیایید عارف فرمود:
یک کیسه سنگ را تا کوچه ى من نمی توانى حمل کنی چگونه میخواى با بار سنگین گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلالیت بطلب و استغفارکن ..
چون آن دو زن همسر ودختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصیت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .
اى شیخ انچه دیدى واقعیت داشت اما حقیقت نداشت .همانند توکه در واقعیت شیخى اما درحقیقت شیطان..
بیاید زود قضاوت نکنیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *