حکایتی زیبا از مولانا با تفسیری از استاد کمال دستیاری

اینجا انتهای زمین است…
۲۹ آبان ۱۳۹۰
زندگی از نگاه سهراب
۶ آذر ۱۳۹۰
نمایش همه

حکایتی زیبا از مولانا با تفسیری از استاد کمال دستیاری

هو

دیگرباره ملامت کردن اهل مسجد
مهمان را از شب خفتن در آن مسجد

قوم گفتندش: مکن جَلدی، برو
تا نگردد جامه ی جانت گرو

آن ز دور، آسان نماید، بِه نگر
که به آخر سخت باشد ره گُذر

خویشتن آویخت بس مُرد و سُکُست
وقت پیچاپیچ دست آویز جُست

پیشتر از واقعه، آسان بود
در دلِ مردم، خیال نیک و بد

چون در آید اندرون کارزار
آن زمان گردد بر آن کس، کار، زار

چون نه شیری، هین مَنه تو پای پیش
کان اجل گُرگ ست و جان توست، میش

ور ز ابدالی و، میشَت شیر شد
ایمن آ، که مرگ تو سر زیر شد

کیست ابدال؟ آنکه او مَبدل شود
خمرش از تبدیلِ یزدان، خَل شود

لیک مستی، شیر گیری، و ز گمان
شیر پنداری تو خود را، هین مران

گفت حق: ز اهل نفاق ناسَدید
بأسُهم ما بینهم بأس شَدید

در میان همدگر مردانه اند
در غزا، چون عورتانِ خانه اند

گفت پیغمبر: سپهدار غُیوب
لا شَجاعه یا فتی قبل الحُروب

وقتِ لافِ غَزو، مستان کف کنند
وقتِ جوش جنگ، چون کف بی فنند

وقت ذکر غزو، شمشیرش دراز
وقت کرّ و فرّ، تیغش چون پیاز

وقت اندیشه، دل او زخم جو
وقت ضربت می گریزد، کو به کو

من عجب دارم ز جویای صفا
کاو رَمَد در وقت صیقل از جفا

عشق چون دعوی، جفا دیدن گواه
چون گواهت نیست، شد دعوی تباه

چون گواهت خواهد این قاضی، مَرنج
بوسه ده بر مار، تا یابی تو گنج

آن جفا با تو نباشد ای پسر
بلک با وصف بَدی، اندر تو در

بر نَمَد، چوبی که آن را مرد زَد
بر نمد آن را نزد، بر گرد زد

گر بزد مر اسپ را آن کینه کَش
آن نزد بر اسپ، زد بر سُکسُکش

تا ز سُکسُک وا رهد خوش ‌پی شود
شیره را زندان کنی، تا «می»، ‌شود

گفت : چندان آن یتیمک را زدی
چون نترسیدی ز قهر ایزدی ؟

گفت: او را کی زدم ای جان و دوست ؟
من بر آن دیوی زدم کو اندروست

مادر ار گوید ترا مرگ تو باد
مرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»

آن گروهی کز ادب بگریختند
آب مردی و آب مردان ریختند

عاذلانشان از وغا وا راندند
تا چنین حیز و مخنّث ماندند

دفتر سوم : ۴۰۲۰- ۳۹۹۵

☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

تفسیر این داستان زیبا با بیان استاد کمال دستیاری :

همدلان گرامی
حضرت مولانا در تعلیمات خود از داستان های فراوانی استفاده می کرده است و اکثرا آنها «تو در تو» بودند و آوردن یک داستان برای توضیح نکاتی که قبلا مطرح شده بود لازم به نظر می رسیده است. در بخش های قبل با هم داستان مسجد مهمان کُش را خواندیم. در آن داستان «مسجد مهمان کُش» کنایه از مسجدی که درب آن به روی عامیان قفل است و مدخل عاشقان دیوانه ای که در ظلمات شب، غریب و عور وارد آن می شوند و صبحدم چون ستارگان در گور محو می شوند و «مهمان غریبه» کنایه از عاشقی است که از حضرت معشوق دور افتاده است. داستان اینگونه بود که: در نزدیکی شهر ری مسجدی وجود داشت که هیچ کس شب هنگام در آن مسجد نمی خوابید. چرا که بیم مرگ داشت. در قدیم مسافران در مسجد و یا خانقاه منزل می کردند و مسافرخانه وجود نداشت. بسیار پیش آمده بود که غریبی و یا بینوایی شب در آن مسجد خوابیده بود و صبح مثل ستارگان ناپدید شده بود یعنی مرده بود. مولانا خطاب به مریدانش می فرماید: بدان که صبح شما نیز نزدیک است و خواب را بایستی کوتاه کرد. یعنی ، شما نیز ای شنوندگان بدانید که در « مسجد» دنیا ساکنید که مهمانهایش را می کُشد و لازم است که از خواب غفلت در آیید که مرگ به زودی فرا می رسد. مردم درباره آن مسجد اظهار نظر می کردند . عده ای می پنداشتند که در مسجد اجنه خشمگین اطُراق کرده اند و با شمشیرهای کُند…با زجر..مهمانها را می کُشند. عده ای هم بر این باور بودند که در مسجد سحر و طلسم در کار است و اصلا آنجا مسجد نیست بلکه کمینگاهی است که دشمن در آن برای کُشتن مهمانان کمین کرده است. یا یکی عقیده داشت که اطلاعیه ای باید باشد که مهمانان را از خوابیدن در این مسجد برحذر دارد. یا قفلی بر درش بزنند که از ورود مهمان جلوگیری شود. شبانگاهان مهمانی که از وصف مسجد و خطرات آن آگاه بود از راه رسید. و این مهمان نه تنها شجاع و جسور بود بلکه به زندگی نیز علاقه زیادی نداشت و برای آزمایش شایعاتی که درباره این مسجد گفته می شد آمده بود. مهمان با خود می گفت که : من اهمیتی به جسم خود نمی دهم و فرض می کنم که از خزانه جان یک مختصر کم شده است. یعنی «جسم» در مقابل «جان» ارزشی ندارد. و با خود می گفت که : به این «جسم» من بگو من کیستم . و بگو که من فقط این قالب جسمانی نیستم و روح من و حقیقت من همیشه باقی می ماند. چون من به لطف پروردگار از نفخات ربانی بوده ام هر وقت از جسم خویش جدا شوم بازهم همان دمیده ی الهی خواهم بود. مردم آن شهر به او گفتند : اینجا نخواب تا عزارییل جانت را نگیرد. تو غریبی و از احوالات اینجا بی خبری ولی بدان که هر کس در اینجا خوابیده ، جانش را از دست داده است. و این وضعیت اتفاقی نیست که مردمان عاقل بارها بر آن ناظر و شاهد بوده اند. این نصیحت از روی خلوص و راستی در دوستی است و تو نباید از عقل و اعتدال رو بر گردانی.او پاسخ می دهد: ای اندرزکننگان ، من از این دنیا و زندگی سیر شده ام و از این کار خویش نیز پشیمان نیستم. من آدمی بیکاره و تنبل هستم …. یعنی یک عاشق حقیقی در جهت نفسانیات و منافع شخصی تلاش نمی کند….و شما از چنین شخصی انتظار دیگری نداشته باشید. حضرت مولانا منظور خویش را از تنبلی و کاهلی «عاشق» توضیح میدهد. من از آن نوع تنبل ها نیستم که گدائی بکنم ، بلکه برای مادیات و منافع شخصی تلاش نمی کنم و از مرگ هراسی ندارم و با سربلندی و چالاکی از پُل این دنیا میگذرم و بدان دل نمی بندم. من از آنهائی نیستم که بر درِ دکان دیگران بروم و گدائی کنم ، بلکه کسی هستم که براحتی از این دنیا میگذرم و به معدن حقیقت نائل می شوم. مرگ برای من شیرین گشته است و کوچیدن من از این دنیا ، به مثال آن پرنده ای است که از قفسش آزاد گردد. آن قفسی که ( دنیای مادی ) در میانه باغ قرار گرفته است ، پرنده محبوس ( انسان ) از لای میله های آن به تماشای باغ و گلستان می پردازد و مرغان آزاد در بیرون قفس دسته دسته نغمه های آزادی سر میدهند و مرغ محبوس در قفس با دیدن آن سبزه زار ، از خورد و خوراک میماند و بی صبر و قرار میگردد. آن مرغ محبوس ، سرش را از سوراخهای قفش بیرون میکند تا شاید از این اسارت رهائی پیدا کند و اینک که دل و جان آن پرنده محبوس متوجه بیرون قفس است تصور بکنید اگر درِ قفس را بازکنید در چه حالی قرار میگیرد. این پرنده ( عاشق الهی ) از آن پرنده ها نیست که از در آمدن از قفس هراس داشته باشد حتی اگر دور تا دور قفس گربکان (مرگ تنانی ) در انتظارش باشند . آن پرنده در قفس (انسان ) که از بیرون آمدن (مرگ ) هراس دارد چگونه ممکن است آرزوی آزادی از قفس را داشته باشد ؟ این پرنده محبوس (انسانی که عاشق نیست ) ، حاضر است صد قفس دیگر بر گِرد قفسی که در آن محبوس است داشته باشد ….یعنی تعلقات دنیا او را چنان محبوس کرده است که مایل به ترک زندانش نیست.

حال ادامه ی داستان:

قوم گفتندش: مکن جَلدی، برو
تا نگردد جامه ی جانت گرو

مردمان شهر به مهمان تازه وارد هشدار دادند که از نترسی دست بردار تا در چنگال مرگ نیفتی

آن ز دور، آسان نماید، بِه نگر
که به آخر سخت باشد ره گُذر

خوابیدن در این مسجد از دورادور آسان می نماید ولی آگاه باش که سر انجام کار دشوار و سخت میباشد

خویشتن آویخت بس مُرد و سُکُست
وقت پیچاپیچ دست آویز جُست

خیلی ها تاکنون به این امر مبادرت کرده و خویشتن را هلاک (سُکُست ) کرده و وسیله ای برای نجات پیدا نکرده اند

پیشتر از واقعه، آسان بود
در دلِ مردم، خیال نیک و بد

چرا که قبل از وقوع هر حادثه ای ، چگونگی آن را مردم نمی توانند تجسم نمایند ( چون فاقد بینش هستند ) و لذا آسان می نماید

چون در آید اندرون کارزار
آن زمان گردد بر آن کس، کار، زار

چون نه شیری، هین مَنه تو پای پیش
کان اجل گُرگ ست و جان توست، میش

تو شیر نیستی و قدم در این کارزار مگذار برای اینکه اجل مثل گرگ و جان تو همانند یک گوسفند است

ور ز ابدالی و، میشَت شیر شد
ایمن آ، که مرگ تو سر زیر شد

و اما اگر از بندگان ابدال پروردگار هستی ،با خاطری آسوده در امواج حوادث وارد شو

کیست ابدال؟ آنکه او مَبدل شود
خمرش از تبدیلِ یزدان، خَل شود

ابدال کیست ؟ ابدال همان کسانی هستند که اوصاف بشری و دنیوی آنها به اوصاف الهی مبدل شده است

لیک مستی، شیر گیری، و ز گمان
شیر پنداری تو خود را، هین مران

ولی چنانچه از نخوت و تکبر مست هستی ، و از عالم وهم و گمان خودت را شیر ( انسانی با اخلاق الهی ) می پنداری مواظب باش که با این خیالات خودت را در حوادث رها نکنی

گفت حق: ز اهل نفاق ناسَدید
بأسُهم ما بینهم بأس شَدید

پروردگار فرموده است که مرمی که ناصالح (ناسدید ) و اهل نفاق هستند در جمع خود از رشادت و دلاوری بسیار سخن میرانند
(اشاره به آیه ۱۴ از سوره حَشر)

در میان همدگر مردانه اند
در غزا، چون عورتانِ خانه اند

این لاف زنان در جمع خود بسیار اظهار شجاعت میکنند ولی در جنگ مثل زنان خانگی هستند

گفت پیغمبر: سپهدار غُیوب
لا شَجاعه یا فتی قبل الحُروب

همانطوریکه پیغمبر فرموده است : پیش از جنگ ، شجاعت مفهومی ندارد

وقتِ لافِ غَزو، مستان کف کنند
وقتِ جوش جنگ، چون کف بی فنند

این لاف زنان در موقع صحبت از جنگ ، از شجاعتهای خودشان حرف میزنند ولی وقتی که جنگ در میگیرد مثل حباب روی آب تو خالی در می آیند

وقت ذکر غزو، شمشیرش دراز
وقت کرّ و فرّ، تیغش چون پیاز

و آنها شمشیرشان دراز است ( دم از شجاعت میزنند ) وقتی حرف از جنگ است ولی آنرا غلاف میکنند مثل پیاز در زمان جنگ

وقت اندیشه، دل او زخم جو
وقت ضربت می گریزد، کو به کو

و در عالم خیال ، دم از جنگ و ستیز میزنند و طالب زخم نیزه و شمشیر هستند و لی آنها در حقیقت مثل یک خیک هستند که با یک سوزن بادشان در میرود

من عجب دارم ز جویای صفا
کاو رَمَد در وقت صیقل از جفا

و من در عجبم از این سالکان که جویای صفای قلب هستند و زمانیکه قلبشان در حال صاف شدن است
هر ناملایمات را بهانه رمیدن می بینند…یعنی مثل اینکه دنبال بهانه هستند که از تزکیه قلب خودشان منصرف شوند

عشق چون دعوی، جفا دیدن گواه
چون گواهت نیست، شد دعوی تباه

عشق ورزیدن در مثل مانند ادعا داشتن است و تحمل جفا در راه عشق ، چون گواه و شاهد است
یعنی به همان صورتیکه ادعا کردن بدون شاهد پوچ است ، مرارت نکشیدن در راه معشوق نیز عشق و عاشقی نیست

چون گواهت خواهد این قاضی، مَرنج
بوسه ده بر مار، تا یابی تو گنج

این قاضی ( عشق ) اگر از تو شاهد بطلبد ، آزرده خاطر مشو بلکه برای رسیدن به گنج حتی دهان مار را نیز باید بوسید. یعنی در راه عشق ، عاشق به هر بلائی تن درمیدهد گو اینکه بوسیدن دهان مار باشد

آن جفا با تو نباشد ای پسر
بلک با وصف بَدی، اندر تو در

و این جفا و درد کشیدن از بهرِ تو نیست بلکه هدفش اخلاق ناپسندی ست که در تو جمع شده است
یعنی عشق حقیقی صفات زشت را پاک میکند

بر نَمَد، چوبی که آن را مرد زَد
بر نمد آن را نزد، بر گرد زد

ظاهرا بعضی از مریدان متوجه نکته ظریفی که مولانا بیان کرده است نشدند …مثل ما و لذا مولانا متوسل به تمثیل میشوند. مثلا چوبی که بر نَمَد آن مرد میزند در حقیقت هدفش خاکی است که بر آن نَمَد نشسته است نه خودِ نَمَد

گر بزد مر اسپ را آن کینه کَش
آن نزد بر اسپ، زد بر سُکسُکش

و یا آن سواری که بر اسب (شلاق ) میزند در حقیقت برای چاره کردن بر رفتار آن اسب است نه خودِ اسب

تا ز سُکسُک وا رهد خوش ‌پی شود
شیره را زندان کنی، تا «می»، ‌شود

و این زدن برای راهوار کردن آن حیوان است و رفتار بد (سُکسُک ) او
و به همین ترتیب نیز ، برای درست کردن شراب، شیره انگور را (درون خمره ) حبس میکنند

گفت : چندان آن یتیمک را زدی
چون نترسیدی ز قهر ایزدی ؟

گفت: او را کی زدم ای جان و دوست ؟
من بر آن دیوی زدم کو اندروست

مادر ار گوید ترا مرگ تو باد
مرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»

اگر مادرت ترا نفرین میکند ، در واقع نفرینش بر خوی بد توست نه خود تو

آن گروهی کز ادب بگریختند
آب مردی و آب مردان ریختند

خطاب مولانا دوباره بر مریدانش است که کسانی که قبل از تمام شدن سلوکشان این راه را رها میکنند هم آبروی مردانگی را بُردند و هم آبروی مردان الهی را…..یعنی زحمات آنها را بر باد دادند

عاذلانشان از وغا وا راندند
تا چنین حیز و مخنّث ماندند

در نظر داشته باشید که مولانا برای ادای مطلب، از مصرف کلمات «ناباب» ترسی ندارند ..و لذامیفرمایند نصیحت کنندگان گُمراه این سالکان ، آنها را از جهاد با نفس اماره باز داشتند و در نتیجه آنها بی غیرت و حیز =هیز (نامرد) و مخنّث = مردی که رفتارش زنانه باشد … ماندند

سرفراز باشید.

باتشکر از کلک خیال

1 دیدگاه

  1. ramila گفت:

    دلا تا کی درین کاخ مجازی کنی مانند طفلان خاک بازی ؟!
    سپاس از مطالبتون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *