برای عموم

نماز در قران
۱۶ خرداد ۱۳۹۰
یادداشت نیوشا ضیغمی درمورد سفر به خانه خدا!
۱۸ خرداد ۱۳۹۰
نمایش همه

برای عموم

برای عَموم(داداش بابام!)، نه برای عُموم !  اما چون جنبه ی عمومی داره و شاید بد نباشه تا همه بخونن، این عنوان دو پهلو رو انتخاب کردم. پس اگر دوست داشتید شما هم بخونیدش. 🙂

البته شاید خیلی ها با خوندن این پست فکر کنن دچار اختلالات ذهنی شدم اما مهم نیست 🙂

روی پست قبلی پست “دست خط خدا” عموم نوشته: “فقط میگم خدایا معرفت و درک خودت را بمن لطف کن. ولی هنوز لطفش شامل حال من نشده یا من نتونستم بفهمم
خواستم همونجا جوابی بهتون بدم اما گفتم تا توی یک پست دیگه که همه بتونن بخونن جوابتون رو بدم.

“به نظر من خداوند کارش خیلی سخته، صبح تا شب، شب تا صبح، میلیون ها میلیون نشونه سر راهمون، تو زندگیمون، تو زندگی دیگرون، تو خیابون، تو رفتار آدمها و خلاصه به هر نحوی که بتونه به ما نشون میده، اما ماها فقط یاد گرفتیم بگیم، این یک اتفاقه، اون شانسه، یا اصلا نگاهش نکنیم یا نگاهش میکنیم و بهش فکر نمیکنیم و ازش میگذریم و اصلا تفکری نمیکنیم که برای چی این واقعه اتفاق افتاده؟
متاسفانه عموی عزیزم باید بهتون بگم نوع نگاه و برداشت انسان مهمه. تا کی باید منتظر باشیم تا چیزی رو تو حلقمون کنن تا مزه شو بفهمیم، تا کی باید چیزی رو به زور تو چشمون کنن تا ببینیمش، چرا خودمون رو به کوری میزنیم و از هر چیزی به ساده گی عبور میکنیم و توجیهش میکنیم.

میخوام یه چیزی رو بگم، اون اینه که به قول سهراب که میگه: “چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید” اگر ما نیز بخواهم جور دیگر ببینیم حتما میبینیم. شک ندارم.
نمیدونم لزومی داره یا نه اما دلم میخواد یکی از خاطرات قشنگی (چون من خاطرات زیبام رو تا حدودی که بشه برای خودم مینویسم) رو که برام اتفاق افتاد برات بگم تا ببینی اگر هرکسی بخواد میتونه صدای خدایی که ۲۴ ساعته داره فریاد میزنه رو بشنوه.
عین متن خاطره رو برات کپی میکنم:

۱۶/۱۱/۸۸
…بابت دیروز یه مقداری مغزم نامتمرکز بود و اوضاعم ریخته بود بهم. از خدا خواسته بودم کمکم کنه تا من بتونم ذهنم رو متمرکز کنم و انقدر ورجه وورجه نکنه و ذهنم آزارم نده. رفته بودم بیرون داشتم رانندگی میکردم که یهو چشم افتاد به یه بیلبورد خیلی بزرگ توی اتوبان که روش نوشته شده بود: امنوا استعینوا بالصبر والصلواه (ای مومنان از صبر و نماز یاری بجوید) خیلی آیه ی قشنگی بود. اما خوندمشو زیاد تامل نکردم و اومدم خونه. نماز ظهرمو خوندم و نشستم قرآن بخونم. آخه شروع کردم روزی ۵۰ آیه به فارسی میخونم تا ببینم خدا توی کتابش که توی همه ی خونه ها هست و هیچکی نمیخوندش (و اگر هم بخونه عربی یه چیزی بلغور میکنه و خودش هم نمیفهمه چی خونده و تازه فکر میکنه خدا با این کارش انرژی میگیره و ۶ دنگ از ۲۰۰ هزار متر از زمین بهشتش رو با کلیه امکانات به نامش میزنه!) چی گفته.
تا آیه ی ۱۵۳ سوره بقره خونده بودم. بعد باز کردم تا ۵۰ آیه ی امشب رو بخونم و ادامه بدم (تا اونجایی که خونده بودم ) بعد چشمم به شبرنگی که روی آیه ی آخری که خونده بودم (۱۵۳ بقره) افتاد و دیدم چقدر آشنا میزنه. خوندمش نوشته بود : امنوا استعینوا بالصبر والصلواه (ای مومنان از صبر و نماز یاری بجوید) آره همون آیه ی روی بیلبورد بود (که چه لزومی داره اون بیلبورد جلوی چشم من بیاد، یا چه لزومی داره اون آیه روش نوشته شده باشه؟)
صدام در نیومد ، فقط داشتم فکر میکردم که خدا چقدر میتونه بزرگ باشه و ما بنده هاش چقدر کوریم که نمیتونیم نشونه هاشو ببینیم. خدا میخواست بهم بگه صبر کن و با خدا باش و نماز بخون تا آروم تر بشی.

همینجوری داشتم میخوندم و هنوز توی شوک اول بودم که چقدر خدا باهامه که یهو یاد بحث دیروز با دوستام افتادم که: من فکر میکنم نباید شیطون رو لعنت کرد چون اون یک قراری با خدا گذاشت تا انسان رو از راه راست منحرف کنه و خدا قبول کرده بود و این یک معامله با خدا بوده. داشتم فکر میکردم نکنه شیطون که بهترین و نزدیکترین فرشته ی خدا بوده با خدا دست به یکی کرده تا روی زمین انسان ها رو وسوسه کنه تا انسانها بتونن حق رو از باطل تشخیص بدن و به مراحل کمال برسن. گفتم پس شاید اون هنوز با خدا هست و این بازی رو دارن با هم انجام میدن، و شیطون داره فقط تلاششو میکنه که…. آیه ی بعدی رو خوندم (۱۶۸ بقره) این بود: ای مردم از آنچه در زمین حلال و پاکیزه است بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید چرا که او دشمن آشکار شماست. جز این نیست که او شمار را به بدی و ناشایستی وا میدارد و بر آن میدارد که آنچه نمیدانید به خداوند نسبت دهید .

دهنم وا مونده بود،  آخه تا ۲۰ آیه اینور و اونور این سوره اسمی از شیطون نیومده بود ! چی شد که خدا دقیقا همون لحظه که این مسئله توی ذهن من اومد این ایه رو بهم نشون داده بود! فکر میکنم جز آموزش قصد دیگری نداشته.
نمیدونم فقط میتونم قدردان محبت های بی پایان و آشکارش باشم. ”

از این نمونه ها برای من و همه به وفور توی زندگیشون یافت میشه، مهم اینه که ببینیم و درکش کنیم. لااقل بهش فکر کنیم. دلیلی نداره منتظر باشیم همه چیز رو یک شخص دیگه ای بهمون یاد بده (که اون از سست ترین آموزش ها خواهد بود چون دستخوش برداشت شخصی یا تغییراته) و در عوض به حس و عقل و اتفاقات توی زندگیمون و درسهای الهی ای که خداوند مستقیم بهمون میده گوش کنیم.

پس همچنان میگم: چشم ها را باید شست …

خوشحال میشم دوستان دیگه نشونه هایی رو که از خدا دیده اند رو در کامنت این پست بذارن تا ما هم استفاده کنیم.

2 دیدگاه ها

  1. naser mneymooon گفت:

    jalebe ke taze ba khodet gharar gozashti ghorano be farsi bekhoni!!!!!!!!!!!!!!!!! dar hali ke chand sale pish khodet vase man ghorane farsi kharidi ke bekhonam, chonye seri masaele mobham baram pish omade bod, man hamon mogheha ghorano be farsi khondam, va ebhamatam bartaraf shod, albate na be shive to ,,, vali baraye man erza konande bod , be natayeji residam ke ghane koonande bood, yadam nemiae on moghe azat tashakor kardam ya na , vali alan migaaaam mer300000

  2. 3pehr گفت:

    خوب یادمه، اون روز نمیدونی چه حس عالی ای داشتم وقتی رفتم و برات قرآن خریدم که فارسیشو بخونی و بفهمی خدا چی میگه. و خوشحالم که خوندی و به نتیجه ای که میخواستی رسیدی.
    پس تاحالا سند ۲ تا حوری توی بهشت به نام من زده شد.!! آخ جون زودتر بمیرم برم سراغشون !!!!!!! 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *